هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
195
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
جمعه ، بيست و يكم [ رمضان 1292 ه . ق . ] در « صلاح الدّين كلا » اتراق شد . « 1 » شب ، هيزمى كه از جنگل به جهت سوزانيدن بريده [ و ] آورده بودند ، مغز يكى از آن كندهها « 2 » ، مثل روشنايى مهتاب « روشن » بود . « غلامعلى خان » ، ابتدائا « 3 » ديده ، به « امين السلطنه » نموده بود . بعد ، به توسط « امين السلطان » ، به حضور آوردند . پوست اين چوب را كه مىكنند ، در تاريكى مثل « مهتاب » ، روشن است ؛ به طورىكه يك كنده از آن درخت را در « آلاچيق » گذاشته ، چراغها را كه برداشتند ، فقط به روشنى نور آن چوب ، مىشد « خواند » و « نوشت » ؛ بلكه روشنايى آن به طورى بود كه در وقت خوابيدن ، چشم را مىزد . لابّد ، چوب را از آلاچيق بيرون بردند . و اين چوب را وقتىكه ريزريز كرده ، به زمين مىريزند ، تمام زمين « نورانى » مىشود ؛ و از اهل ولايت ، هيچكس اين درخت را به اين خاصيت نمىدانست . « 4 » شنبه ، بيست و دوم [ رمضان 292 ه . ق . ] بايد بروم به « سولهده » . « 5 »
--> ( 1 ) . « به واسطهء قتل امروز اتراق بود . » ( روزنامه اعتماد السلطنه ، 31 ) ( 2 ) . در اصل : كندها ( 3 ) . در اصل : ابتداء ( 4 ) . « در منزل صلاح الدين كلا ، سربازى كولهبار و هيزم آورده ، به اردو مىفروخت . مهدى قلى خان پيشخدمت ، آن كولهبار هيزم را خريد كه جلو چادر آتش كند . به نوكرهاى خود سپرده بود كه شب هيزمها را نسوزانند . به جهت صبح نگاه دارد . نصفشب ، به جهت كارى از منزل بيرون آمده بود . مىبيند كولهبار هيزم كه جلو چادر است مشتعل شده ، به نوكرها فحش مىدهد كه چرا بر خلاف گفتهء من رفتار كرديد . آنها قسم مىخورند كه ما روشن نكرديم . مهدى قلى خان نزديك مىرود ، مىبيند هيزمها بهخصوص يك پارچهء آنها مشتعل است ، اما حرارت آتش ندارد . دست مىبرد ، هيچ علامت آتش نمىرسد . تعجب نموده دست مىبرد آن پارچه هيزم را برمىدارد . شب ديگر در تاريكى ملاحظه مىكند ، باز روشن بود . به عرض همايون رساند و آن پارچه هيزم را آورده ، در آلاچيق شاه گذاشتند . ما را احضار فرمودند . همانطور در تاريكى روشن بود . هر كس خيالى انديشيد . من گفتم بايد از اثر « فوسفور » باشد . شب ديگر در « ايزده » حكيم طلوزان ، كه قدرى از آن چوب داشت ، به من نمود . چادر را تاريك كرديم ، روشنايى نداد . من گفتم قدرى نم به چوب بدهيم . آب خواسته ، چوب را ميان جام آب انداختيم . همينكه تر شد ، روشن شد . معلوم مىشود تا وقتىكه تر است ، روشنى مىدهد . وقتىكه خشك شد ، روشنى نمىدهد . اهل ده مىگفتند از اين چوبها در جنگل زياد است . چوب انجير يا پسته يا بادام است . » ( روزنامه اعتماد السلطنه ، 32 - 33 ) ( 5 ) . « 3 ساعت از دسته گذشته ، شاه از منزل صلاح الدين كلا سمت سولىده حركت فرمودند . قدرى كه راه پيمودند ، ساعد الدوله حبيب الله خان عرض كرد قلعهء نارنج بن ملكى من ميان جنگل است و راه ساخته شده . شاه از كنار دريا سمت جنوبى جاده ميان جنگل تشريف بردند . از دو سه قريه گذشته ، به دهات كه به